صبح امروز ، امیر سقراطی به خانه کاریکاتور زنگ زد. در سلام و احوالپرسی متوجه زنگ غریب لحنش شدم ، به من گفت حامل خبر تلخی است ، و اضافه کرد که عمران صلاحی هم رفت . باور کردن این مسئله که یکی از بهترین شاعران و طنزنویسان ایران به رحمت خدا پیوسته ، قطعا برای دوست دارانش سخت و ناگوار است .
آخرین بار در مراسم بزرگداشت استاد کامبیز درم بخش او را دیدم ، مثل همیشه سرشار از طنز و گفتنی های زیبا...
بهت چیزی برایمان نگذاشته ، برای گفتن چیزی به ذهنمان نمی رسد. جز اینکه به خانوادهاش و تمام دوستداران شعر و طنزش، دوستداران صلاحی ، تسلیت بگوییم.
* مراسم تشييع پيكر ايشان پنجشنبه 13 مهر ساعت 9 صبح، از مقابل خانه هنرمندان ايران تا قطعه هنرمندان بهشت زهرا خواهد بود.
عمران صلاحى، شاعر و طنزپرداز
متولد دهم اسفند ۱۳۲۵ در تهران
كتابشناسى: طنزآوران امروز ايران (با همكارى بيژن اسدى پور)، گريه در آب / قطارى در مه/ ايستگاه بين راه/ هفدهم / پنجره دن داش گلير/ رؤياهاى مرد نيلوفرى/ شايد باور نكنيد (سوئد)/ يك لب و هزار خنده/ حالا حكايت ماست / آى نسيم سحرى/ ناگاه يك نگاه/ ملانصرالدين/ از گلستان من ببر ورقى/ باران پنهان/ هزار و يك آينه/ آيناكيمى/ اولين تپش هاى عاشقانه قلبم (نامه هاى فروغ فرخزاد به پرويز شاپور با كامياپورشاپور)/ خنده سازان و خنده پردازان / گزينه اشعار طنزآميز/ عمليات عمرانى/ مرا به نام كوچكم صدا بزن
بیوگرافی:عمران صلاحى شاعر و عمران صلاحى طنزپرداز؛ شعر را براى دل خود مى نوشت و طنز را براى دل ديگران. براى او شعر مثل صاعقه ناگهان مى زد، بى آنكه خبر كند، پشت چراغ قرمز و يا هر جاى ديگر. طنز را اما با تصميم قبلى مى نو شت و با تفكر.
عمران صلاحى برخلاف طنزهايش كه از او تصويرى ديگرگونه مى داد، آرام و ساكت بود. خودش می گفت: «از طنزهايى كه مى نويسم، شايد فكر مى كنند از در و ديوار بالا مى روم. درحالى كه اين طور نيست، پايش بيفتد، شلوغ مى كنم، اما كلاً آدم ساكتى هستم.»
آنقدر كم رو و خجالتى بود كه تا آخر عمر نشد سراغ يك ناشر برود و بخواهد كتابش را چاپ كنند. به همين خاطر بعد از انقلاب نزديك بيست سال هيچ كتاب شعرى از او درنيامد. چاپ بقيه كتابهايش هم به درخواست دوستان و ناشران بوده است.
همين كه شعرى می گفت ، مدتها احساس آرامش مى كرد، مثل گريه كه آدم را سبك مى كند.
زمانى فقط دوست داشته بنويسد و به هر بهانه اى كاغذ سياه مى كرد. مقدار زيادى از آذربايجانى و تركى استانبولى ترجمه كرد كه كمتر ارائه شدو شعرهاى زيادى داشت كه جز خودش كسى آنها را نخوانده است. البته تعصب خاصى هم روى قالبهاى شعرى نداشت و مى گفت مجموعه شعرهاى كلاسيكش ديوانى مى شود، تقريباً به اندازه ديوان عماد خراسانى!
صلاحى كار شعر و شاعرى را از مدرسه شروع كرد، با انتقادهاى اجتماعى و پند و اندرز. از اولين شاعرانى كه با آنها آشنا شد، پروين اعتصامى، ايرج ميرزا و شهريار بودند. به واسطه جزوه هاى ارزان قيمتى كه از كنار خيابان مى خريد، در دبيرستان، شعرى در باب پند و اندرز نوشت به خواست دبير ادبياتش ـ سيد عبدالعظيم فياض ـ كه با استقبال روبرو شد و اگر تشويقهاى معلم نبود، شايد راه ديگرى جز شاعرى در پيش مى گرفت. نخستين شعرى كه از او به چاپ رسيد، در مجله «اطلاعات كودكان» بود، مثنوى «باد پاييزى» با شروعى اين چنين: «باد پاييزى بريزد برگ گل / بلبلان آزرده اند از مرگ گل» و زمستان همان سال ۱۳۴۰ بود كه شبى پدر عمران كه كارمند راه آهن بود، رفت بى آنكه برگردد: «مى رفت قطار و مرد مى ماند / اين بار قطار ماند و او رفت». با رفتن پدر، بار زندگى بر دوش پسر بزرگ خانواده افتاد. همان سال از تبريز به تهران آمد و همين ناملايمات و تلخى ها باعث شد تا عمران خود را با شعر تسكين دهد و بى آنكه به فكر چاپ آنها باشد، تنها در پى رسيدن به آرامش بود.
در آن سالها، عمران صلاحى هيچ شاعرى را از نزديك نديده بود. آرزويش اين بود كه ببيند شاعر جماعت چه شكلى دارد و از سال ۴۲ بود كه پايش به انجمنهاى ادبى باز شد. دوچرخه پنچر شده، عمران ساكن جواديه را به مغازه دوچرخه سازى رساند و رحمان ندايى كه در و ديوار مغازه اش پر بود از شعرهايى كه با خط خوش نوشته بود. ديگر هر وقت دوچرخه اش پنچر مى شد، به اين مغازه مى رفت، براى پنچرگيرى و شعرخوانى. از طريق اين دوست به انجمنهاى ادبى رسيد. اولين انجمن، انجمن ادبى صائب بود به رياست استاد عباس فرات كه دبيرش خليل سامانى با تخلص «موج» بود. عمران صلاحى در پى رسيدن دعوتنامه اى، راهى خيابان نواب شد. زود رسيده و پشت در مانده بود. پيرمردى با كيف چرمى از راه رسيد و وقتى فهميد عمران صلاحى منتظر آقاى «موج» است، گفت: «من فرات هستم، فرات كه بدون موج نمى شود. حتماً الآن پيدايش مى شود.» خليل سامانى از سر كوچه رسيد و عمران صلاحى حالا ديگر شاعران را از نزديك مى ديد.
آن روزها در قالبهاى كلاسيك شعر مى گفت و با مضامينى كه هر كس مى خواند، فكر مى كرد شعرهاى يك پيرمرد است. بعدها به مضامين عاشقانه رسيد و شعر نو كه آن را از روى لج و لجبازى شروع كرد. حسين منزوى كه رفيق گرمابه و گلستانش بود، زودتر از او شعر نو را كشف كرده بود. شبها كه از انجمنهاى ادبى به خانه برمى گشتند، منزوى شعرهايى از اخوان ثالث، شاملو و نيما مى خواند و عمران صلاحى كه همنشين پير و پاتالهاى دشمن شعر نو در انجمنهاى ادبى بود، چندان توجهى به شعر نو نداشت، تا اينكه شبى منزوى به او گفت: «تو چون نمى توانى شعر نو بگويى، مخالفت مى كنى.» همان شب بود كه صلاحى شعر «سپيده دم» را در قالب نيمايى نوشت، سال ۱۳۴۵. او در اینباره می گفت: «از طنز روزگار اين است كه منزوى كه آن زمان مدافع شعر نو و نيمايى بود، به عنوان غزلسرا شناخته شده و من كه ديرتر اين شعر را شناختم، به عنوان شاعر نوپرداز شناخته مى شوم.» عمران صلاحى و حسين منزوى كه هر دو متولد سال ۱۳۲۵ اند، در محله جواديه به هم رسيدند. منزوى دانشجو بود و صلاحى كه سه سال رفوزه شده بود، همچنان دانش آموز. منزوى را ترك دوچرخه خود مى نشاند تا ميدان راه آهن و حالا حضور دو جوان لاغر ناشناس زير چترى در ظهيرالدوله، در عكسهاى مربوط به تشييع جنازه فروغ، نشانى است از رفاقت چهل ساله عمران صلاحى و حسين منزوى كه او نيز همسفر مرگ شد.
سال ۱۳۴۵ براى عمران صلاحى نقطه عطفى در زندگى هنرى اش بود: سرودن شعر نو به فارس و تركى، همكارى با توفيق و آشنايى با پرويز شاپور. شعر «بچه جواديه» پاى صلاحى را به روزنامه فكاهى توفيق بازكرد، عضو هيأت تحريريه توفيق شد و با اسامى مستعار بچه جواديه، ابوطياره، ابوقراضه، مراد، زرشك، زنبور و چند امضاى ديگر در اين روزنامه مطلب مى نوشت. شعر گفتن در توفيق را كار ادارى خود مى دانست که چندان الهامى در پى اش نبوده و به اين خاطر اين نوع كارها را شعر نمى نامد. مى گويد بيشتر كارهايى بوده از سر تفنن.
صلاحى گاهى هم زيرزيركى كاريكاتور مى كشید؛ گاه كه در كافه اى نشسته بود، بعضى چهره ها به نظرش براى كاريكاتور مناسب بودند. زمانى اين كار را آنچنان جدى گرفت تا جايى كه خسرو گلسرخى در «كيهان سال»، در معرفى كاريكاتوريست هاى معاصر، در كنار نامهايى چون پرويز شاپور، كامبيز درم بخش، اردشير محصص و جواد مجابى، نام عمران صلاحى را نيز آورده است كه صلاحی در اینباره می گفت:اگر اين كار را جدى مى گرفت، شايد به جايى مى رسيد. در «خوشه» با پرويز شاپور كارهاى مشتركى دارد، شرح از شاپور بود و طرح از صلاحى. طرحهاى «طنزآوران امروز ايران» نيز كه با همكارى بيژن اسدى پور منتشر شد، از خود صلاحى است. همچنين طرح چهره هاى «يك لب و هزار خنده» كه از ترس، امضايى پاى كارها نگذاشته است. بعضى طرحها خيلى هم شبيه نشده اند و او نخواسته اثر جرمى از خود برجا بگذارد. اين چنين بود كه كار نوشتن را ادامه داد و بعد دو روز در هفته در گل آقا مشغول شد و هر روز در شوراى عالى ويرايش. صلاحى سالها كارمند صداوسيما بود،با حكم ادارى ويراستارى. بعد از اينكه از سربازى برمى گشت ،به دعوت نادر نادرپور به همكارى با گروه ادب راديو تلويزيون پرداخت. در راديو با محمد قاضى، رضاى سيدحسينى، حسينعلى هروى و ديگران آشنا مى شود. در گروه ادب امروز بخشهاى طنز را مى نوشت و برنامه مستقلى هم با عنوان «زير دندان طنز» تهيه مى کرد. آخرين سمتش هم مسؤوليت كتابخانه سروش بوده و در سال ۷۵، به گفته خودش به «افتخار» بازنشستگى نائل شد.
دوست هميشگى عمران صلاحى البته شعر بود كه همواره با او مهربان بود و زود زود به او سر می زد. هفته و ماهى نبود كه شعر نگفته باشد.
این اواخر صلاحی ، با كمبود وقت روبروبود. در حال دويدن، در كوچه، خيابان، زيردرخت و مطب دكتر طنزهاى مطبوعات را مى نوشت و براى شعر بايد خلوت و آرامشى می داشت كه بزرگترين مشكلش همين نداشتن خلوت بود تا بنشيند، از فرشته مهربان شعر پذيرايى كند و مثل گريه كه آدم را تسكين مى دهد، شعرى بنويسد كه رهايى بخش جانش باشد.
شعرهایی از عمران صلاحى:
درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
كوه را به نام سنگ
دل شكفته ى مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام كوچكم صدابزن
حالم چقدر خوب است
دنيا را دنياتر مى بينم
زيبا را زيباتر مى بينم
گل ها را گل تر
حالا دیگر باید گفت : یادش همیشه گرامی باد ، چه زود بار سفر بست و رفت.


